امرووووووز
عالیهههههههه.....
با مهران حرف زدم....خیلی سخت بود....ولی بهش گفتم....
بهش گفتم عاشقتم.....
بلورم نمی شد.....
گفت با هم دوست می شیم....
خدایا شکرت....من عاشقشم.....
واسم قلب فرستاد...
خالی کزدم خودمو....
بهش گفتم هفت ماهه که منتظرشم.....بهم گفت پس چرا زود تر نگفتی.....
خدایا من واقعا دوسش دارمممممممم....می میرم واسش....
می دونستم آخرش همه چی خوب می شه....می دونستم....
خدای بزرگه من مرسی که به فکر منی....
امروز یه بنده خدایی از مکه برگشته بود....واسمون آب زمزم آورد....
اونو که خوردم دعا کردم مهران ماله من بشه....
دقیقا بعد اون با مهران حرف زدم.....
خدایا مرسییییییییییی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:28 توسط تهی
|